غروب
به لبخند اساطيري شبي بي روزن بخشيده ام
از شكستن بال پروانه ها تا سلوك مرغها ي وحشي
و رنجي كه پرنده هاي تنها مي كشند
تو كه بي اعتبار
به اين خاطره هاي پنهان نگاه مي كني
نگذار با آخرين تبسم غروب گريه كنم……
توسط دوست عزیز ابرو ایرونی
تلخ و شیرین
توسط دوست عزیز ابرو ایرونی
میخوام واسه رسیدن به تو از تموم دنیام بگذرم
اما تو که تموم دنیای منی چطور ازت بگذرم
برگرفته از یادداشتهای محمد رضا![]()
تو را به دادگاه خواهند کشید
شاید به حبس ابد محکوم شوی
جزئیات جنایت معلوم نیست...
اما...
اثر انگشتت را روی قلبی شکسته یافته اند
برگرفته از یادداشتهای محمد رضا
چه دردی دارد...
که چه زخمی دارد ...
خنجر از دست عزیزان خوردن ...
هرگز از من تو نمی پرسیدی که
چرا تنهایی؟
(
برگرفته از یادداشتهای محمد رضا
)
سلام
بعد از مدتها که محمد رضا از بین ما رفت تونستم رمز عبور وبلاگشو پیدا کنم و بیام توی وبلاگش بنویسم تا همیشه یاد و خاطرش زنده باشه. محمد رضا با رفتنش داغ به دل همه ی ما گذاشت.
از همه ی دوستان محمد رضا تشکر میکنم مخصوصا دوستی که توی وبلاگش به مدت یکماه نوشت و یاد.
من اسم شریفتونو نمیدونم ولی خیلی خیلی ازتون متشکرم.
خوب نوبت رسیده به این که من خودمو معرفی کنم . من محمد صابرم ژسر عموی محمد رضا و میخوام از این به بعد توی وبلاگش بنویسم امیدوارم بتونم مثل اون مرحوم به خوبی بنویسم .
البته من دفتر شعر و خاطرات محمد رضارو از مادرش گرفتن و سعی میکنم از روی نوشته هاش توی این وبلاگ راتون بنویسم.

چند دقيقه ي ديگر وقت داري تا به من نگاه كني
به من به چشمانم و به قلبي كه تنها براي تو مي تپيد
اين شب اين باران و اين تو
چند دقيقه ي ديگر وقت داري تا به من نگاه كني
پيش از آنكه كاملا تمام شوم
***
دوستان عزیز محمد رضا سلام...طبق قولی که به محمدنازنین داده بودم در این مدت در وبلاگش نوشتم دیگر فرصتی نیست.

آيا شما كه صورتتان را
در سايه ي نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت يآس آور
انديشه مي كنيد
كه زنده هاي امروزي
چيزي بجز تفاله ي
يك زنده نيستند؟
گويي كه كودكي در اولين تبسم خود پير گشته است...
در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله يي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه يي روي سايه يي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه يي لغزيد
بوسه يي شعله زد ميان دو لب
(فروغ فرخزاد)

چقدر دير متوجه مي شويم كه زندگي همان لحظاتي ست
كه بي صبرانه سعي در به پايان رساندنش داشتيم

غصه نخور عزيزم... آرام بخواب
بخواب آرام جانم همه چيز درست خواهد شد و ما خوشبخت مي شويم...
امشب هم با دروغ تو را خوابانده ام و مانده ام فردا شب چه لالائي دروغي برايت بخوانم ...
تا تو مثل هر شب خودت را به خواب بزني و دروغي بخوابي...دروغی!